|
هفته پیش باهاش یه قراری گذاشتم.. تا قبل از اواسط هفته گذشته هر شب مفصل می نشست و گریه میکرد. بهش میگفتم آخه چته؟ مشکل کجاست؟ اما اصلا" نمیدونست دارم بهش چی میگم.. دائم میگه خستم.. درس زیاد دارم.. کارم هم تو خونه زیاده.. خسته میشم.. نمی کشم.. و خلاصه اشکی بود که گوله گوله سرازیر بود.. تا اینکه هفته پیش باهاش یه قراری گذاشتم... بهش گفتم سر چیزای بیخودی گریه می کنی!!! اینطوری نمیشه!!! اما اگه قول بدی که دیگه گریه نکنی، آخر هفته میریم ول میگردیم و بستنی میخوریم.. خوب تاحدی مثل اینکه موفق بودم.. توی تمام هفته اخیر گریه ای در کار نبود.. کولاک کرده و خلاصه همه انگشت حیرت به دندون گرفتن که چطور همچین؟ خلاصه من هم که وضعیت رو اینطوری دیدم، قرار ساعت و زمان ولگردی رو باهاش گذاشتم.. اما دیشب اومده و میگه میخوام باهات خصوصی حرف بزنم.. در اتاق منو بسته و نشسته روبروم.. میگه میدونی می خوام بهت بگم که من لیاقت جایزه ای رو که میخوای بهم بدی رو ندارم. ازش می پرسم چرا؟ و در جواب میگه، درسته که تو هفته گذشته تو اشکهای منو ندیدی، اما چند بار که خیلی خسته شده بودم، تو سرم گریه کردم و تو هیچوفت اشکهام رو ندیدی.. یه جواریی وقتی اینو گفت، از درون فرو ریختم... البته غده های اشکی خود بنده هم زیر پوستمه اما اون تا حالا اشک من یکی رو ندیده بود و خلاصه تا این حرفو ازش شنیدم، انگار که یه فشار ناگهانی بهم وارد شد و شروع کردم به گریه. اینبار اون بود که با حیرت منو نگاه میکرد و ترسیده بود.. پرسید مگه من چی گفتم ؟ اما من چیزی نداشتم که جوابشو بدم و خلاصه ازش خواهش کردم که تنهام بذاره.. اما امشب کنار دریا نشسته بودیم که بهش گفتم که اگه گریه رو براش غدقن کردم به خاطر گریه های بی دلیلش بوده.. اما هر وقت که یه چیزی داره یا جایی بهش فشار میاره، باید راجه بهش حرف بزنه و اجازه بده دیگران بدونن که ناراحته و خوشحال نیست.. داشتم خودم رو می پیچوندم که براش توضیح بدم که آخه بابا جون تو فقط هفت سالته، اگه از حالا سخت بگیری این دنیا می خوردت.. با چشای گشاد شدش منو نگاه میکرد و آخرش گفت میشه یه بار دیگه توضیح بدی آخه من چیزی نفهمیدم.. تو کلمات گم شده بودم و نمی دونستم چی باید بهش بگم.. اینبار من حاضر جواب پر مدعا جلوی رکسانای هفت ساله کم آوردم....... + نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387 0:33 توسط ميرزا بنويس |
دو ماهی بود که بدجوری چسبیده بودم به کتاب و درس و مشق.. اصولا" وقتی به مدت طولانی فقط ول چرخیدی و چریدی، سخته که یهو دوباده دل بزنی به دریا و سرتو بکنی تو کتاب و درس. امروز عصر به بلاگ یکی از دخترکان نیک روزگار که میشناختم سرکی کشیدم و دیدیم از روز زمین نوشته. راستش تو این چند هفته اخیر اسم خودم رو هم فراموش کرده بودم چه برسه به اینکه یاد سجایا و محاسن زمین مهربان باشم. اما دوباره برگشتم.. میگن زندگی همش امتحانه.. از هر امتحانی که میگذری، یه امتحان دیگه مونده که باید براش آماده بشی و با موفقیت سپری کنی. راستش اصلا" نمیدونم چند تا امتحان دیگه مونده که باید براش آماده بشم و یا اصلا" از چند تا امتحان در عمرم گذشتم، و در چند تا هم مردود اعلام شدم، فقط اینو می دونم که تمام امروز بعد از ظهرم کلی خر خوشحال بودم که امتحان GMAT رو تموم کردم و کلی هم خوب تموم شد. اینقدر خر خوشحال بودم که دائم مثل فنر فشرده شده با اینرسی خیلی بسیار زیاد بالا از این طرف به اون طرف شلیک میشدم و بعد هم هی از این طرف خونه به اون طرف خونه شیلنگ انداختم. تو این فاصله به خاطر اینکه عیشم منقص نشه، تصمیم گرفتم که بعد از مدتها خودم رو بزک دوزک کنم. همچنین کردم و هزاران خاطره به دنبالش بهم هجوم آورد. بخشی از زندگی هر آدمی خاطره هاشه و خوب یه آدم مثل من، خیلی وقتها در گذشته زندگی میکنه..یاد ایامی افتادم که من و همشیره گرامی تازه سر از تخم درآورده بودیم و خلاصه هر وقتی که میخواستیم هر جایی بریم اگه هفتاد قلم مشاطه جمال داشتیم و به صورت کیلویی مواد آرایشی چشمی استفاده می کردیم، هیچ اعتراضی نبود. اما خدا اون روز رو نمی آورد که به صورت خیلی کمرنگ و یواش ماتیک می زدیم!!!! اون وقت خونمون حلال بود.. اولا" که در اون لحظات فقط خدا میدونه از کجا، ابوی گرامی حاضر میشد و خلاصه تنها چیزی که به در میگفت تا دیوار بشنوه و عبرت بگیره این بود:" طوله ها فکر می کنن عروسی باباشونه!!!!"... بعد هم من و همیشره مکرمه جهت صدور حکم خروج در ادامه، بعد از اینکه معمولا" کلی هم خندمون میگرفت، درست مثل بچه آدم میرفتم و ظاهر امر رو به صورتی که مقبول درگاه ملوکانه باشه درست میکردیم و میزدیم بیرون.... اما خدا وکیلی هیچ کدوم هرگز از حکم خروج سوء استفاده نکردیم و همون طوری که می زدیم بیرون دیگه همون بود.. بعد هم طبیعتا" خاطرات ابوی گرامی منو ساعتهای متمادی بخودش مشغول کرد و در ادامه هم باز به یاد زمانی افتادم که منو تا در دبستان رازی همراهی میکرد و هر روز یه رباعی خیام رو در راه اینقدر برام میخوند تا حفظ بشم. به همین خاطر با صدای آشنای شاملو به سراغ همراه دوران کودکیم، خیام رفتم که همیشه پا به پای من و ابوی بزرگوارم با ما در راه بود و این نوا رو با خودم زمزمه کردم که: گردن نگری ز قد فرسوده ماست، جیحون اثری ز اشک پالوده ماست.... دوزخ شرری ز رنج بیهوده ماست، فردوس دمی ز وقت آسوده ماست... و اینکه خلاصه اگرچه لحظات شاد بودن کوتاهه، اما انسان رو به یاد وجود فردوس میاندازه. حتی اگر این فردوس دروغین باشه و ساخته ذهن یه بشر دیگه مثل خودمون.. + نوشته شده در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387 0:22 توسط ميرزا بنويس |
صدای بال پرستو، صدای بهار
صدای شادی گنجشکها، صدای بهار نگاه و ناز بنفشه، تبسم خورشید ترانه خواندن باد و جوانه کردن بید صدای بوسه باران صدای خنده گل صدای کف زدن لحظه ها برای بهار دوباره معجزه آب و آفتاب و زمین شکوه جادوی رنگین کمان فروردین شکوفه و چمن و نور و رنگ و عطر و سرود سپاس و بوسه و لبخند و شادباش و درود دوباره چهره نوروز و شادمانی عید دوباره عشق و امید به پاس تحولی که در طبیعت به پا شده از خود می پرسم که آیا به راستی در دل من هم تحولی رو به آغاز است؟ احساس ناتوانی در برابر این طبیعت جاندار باشعور می کنم. + نوشته شده در یکشنبه چهارم فروردین 1387 9:42 توسط ميرزا بنويس |
تا کی غم آن خورم که دارم یا نه
وین عمر به خوشدلی گذارم یا نه پر کن قدح باده که معلومم نیست وین دم که فرو برم، برآرم یا نه؟!!!! + نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386 9:59 توسط ميرزا بنويس |
امشب هوا بد جوری طوفانی شده.. باد شدیدی از بعد ازظهر امروز شروع به وزیدن کرده و تا حالا ترنادو سه تا ایالت رو پشت سر هم در نوردیده و خلاصه داره به این سمت می یاد. نخلهایی که به بلندی ساختمان های چند طبقه هستن کاملا" در مقابل این باد سخت سر تسلیم فرود میارن. دائم تا میشن و هی خودشونو به شیشه های ساختمان میکوبن. عجیب تر اینکه چون زوزه باد از وقتی که خیلی بچه بودم برام ناخوشایند بود، از بعد ازظهر امروز سعی کردم تمام درز و دورزها رو بپوشونم. اما الان چنان صدای زوزه ای میاد که فقط می تونم بگم که منو با خودش داره می بره به ناکجا آباد... چند وقتی هست که به قول یکی از دوستان ناپدید شدم. ضمنا" چند بار به شدت سعی کرد که به من بیاموزه که بلاگ داشتن و نوشتن آداب داره، اما از اونجایی که من با خو و خصلت قدیمی خودم زندگی میکنم، در حالی که میدونم که همه حق دارن و درست میگن و من کله خشکترینم، به راه که چه عرض کنم، بل به بیراه خودم ادامه میدم و درست زمانی که در قعر دهلیزهای تاریک حافظه گم میشم، یاد این صفحه میفتم. امشب باز هم یاد ایامی هستم. ایامی نه چندان دور از خانه پدری، بستگان درجه بندی شده ( یک و دو و سه و ....)، دوستان و خلاصه همکاران و همه چیز و همه چیز.. به یاد میارم که نوروز نزدیک شده و توی طهرون همه چیز رنگ و بوی عید رو گرفته. تخم مرغهای رنگی، سبزه، سمنوی تازه، سنبلهای رنگارنگ و از همه چیز جالب تر لگنهای پر از ماهی قرمز...این روزها باز هم آقای خیام از اونجا که خیلی بهش ارادت دارم در گوشم زمزمه می کنه و یکی پس از دیگری رباعیاتش رو برام می خونه.. بر چهرهی گل نسيم نوروز خوش است، خوش باش و ز دی مگو، که امروز خوش است.... اما مگه میشه که ز دیروز نگفت و خوب در بین تموم این چیزها به یاد تمام ناسازگاری های خودم میفتم. ناسازگاری هایی که بارها و بارها به خاطرش جنگیدم و عصیان کردم. ویرانگر شدم و طغیان کردم. اون روزها بیشتر شور بود تا شعور.. امروز حالا که به نیمه های راه نزدیکم، به خیلی از اعتراضاتی که از شنیدنشون به مرز جنون میرسیدم، حق میدم.. فقط به این فکر میکنم و میتونم بگم که حق داشتن .مثل اینکه این داستان بشر تمومی نداره. همیشه باید یه چیزی باشه تا به خاطرش حسرت گذشته و ناکامی ها رو خورد. هنوز هم باد بد جوری قصد جان منو کرده.. صدای زوزش منو آزار میده.. پنجره ها دارن از جاشون کنده میشن.. + نوشته شده در دوشنبه سیزدهم اسفند 1386 9:24 توسط ميرزا بنويس |
آسمان سربی رنگ، من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ . مي پرد مرغ نگاهم تا دور، واي، باران، باران، پر مرغان نگاهم را شست . ***** خواب روياي فراموشيهاست ! خواب را دريابم، كه در آن دولت خاموشيهاست . من شكوفايي گلهاي اميدم را در روياها مي بينم، و ندايي كه به من ميگويد : "گر چه شب تاريك است دل قوي دار، سحر نزديك است" ***** ... در سحر گاه سر از بالش خوابت بردار! كاروانهاي فرومانده خواب از چشمت بيرون كن ! باز كن پنجره را ! تو اگر باز كني پنجره را، من نشان خواهم داد ، به تو زيبايي را . من تو را با خود تا خانه خود خواهم برد كه در آن شوكت پيراستگي چه صفايي دارد آري از سادگيش، چون تراويدن مهتاب به شب مهر از آن مي بارد باز كن پنجره را من تو را خواهم برد به سر رود خروشان حيات، آب اين رود به سر چشمه نمي گردد باز؛ بهتر آنست كه غفلت نكنيم از آغاز . باز كن پنجره را ! - - صبح دميد ! . ***** به یاد حمید مصدق که رویاهایم را رنگ کرد... + نوشته شده در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386 9:14 توسط ميرزا بنويس |
کنار من بنشست و غبار غم بفشاند، فشرده حافظ محبوب را به سینه خویش دلم به سینه فرو ریخت تا چه خواهد خواند، به ناز چشم فرو بست و صفحه ای بگشود ز فرط شادی کوبید پای و دست افشاند، مرا فشرد در آغوش و خنده ای زد و گفت رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند.. (فریدون مشیری) روزهای سر کار، روزهای شادی که به محض اینکه کارت میزدم و وارد محل کارم میشدم، توی کنج خودمون دیگه آروم قرار وجود نداشت. و بیچاره هر کسی که از اونجا رد میشد، باد خنده های ما می گرفتش. یاد روزهایی که بعضی از دوستان کله سحر سریال یانگوم رو روی نت میخوندن. بعضی ها صبح اول وقت چیپس و ماست موسیر و یا لواشک خونگی میزدن. بعضی ها هم چند تا چندتا مانیتور جلوشون بود و داشتن سیستم نویگیشن پنتاگون رو کنترل میکردن. خلاصه جاتون خالی، سیرکی داشتیم و بنده هم که معلومه چی کاره بودم، متخصص رام کردن شیررررررررر........... چه اینجا با آمهای خاص خودش که اکثرا" وسط زمین و هوا گیرن، چه فرا، بوستون، مهر و ماه و یا لاله .. همش جزو ایامی است که پاک نمیشه.. + نوشته شده در جمعه پنجم بهمن 1386 8:36 توسط ميرزا بنويس |
لیک هرگز نپسندیم به خویش، که چو یک شکلک بی جان، شب و روز، بی خبر از همه، خندان باشیم. بی غمی عیب بزرگی ست، که دور از ما باد! شاد بودن هنر است، گر به شادی تو، دلهای دگر باشد شاد. زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست. هر کسی نغمه خود خواند و از صحنه رود. صحنه پیوسته به جاست. خرّم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد + نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم دی 1386 10:3 توسط ميرزا بنويس |
کاغذهای قدیمی که بوی کهنگی و خیسی میده. یه جور بوی نا شاید. پاراگرافهای در هم پیچیده و تو در تو. لغاتی که به نظرم بی معنی میان. وقتی می خونم نمیتونم بفهمم که فارسیه یا نه!! صفهات تو هم رنگ دوونده و گاهی لابلای برگهایی که ورق میزنم جک و جونورمرده و پرس شده هم پیدا میشه. کلمات تو هم جوهر دووندن و پا ورقی هایی که با چسب نواری ، البته چسب که چه عرض کنم، روی صفحات دست نویس چسبونده شدن یا نه بهتره بگم چسبونده شده بودن. جعبه های عکس های قدیمی که همه زردی دووندن تو هم و با دست و تو تاریکخونه خودش چاپ شدن. میانگین سنی صاحبهای عکسها چندسالی از عمر بشر کمتره. فکر نکنم هیچ کدومشون الان زنده باشن. شاید الان ندیده هاشون هم سندو سال من باشد. از تموم سلولهای بدنم بوی خیسی میاد. چند روزی میشه که از این پله ها پایین اومدم و تو این کتابخونه قدیمی دارم میچرخم. می ترسم اگه برم بالا این رویا هم تموم شه!! یه جور نم تو تنم به تموم سلولهای بدنم چنگ می ندازه که باعث سوزن سوزن شدن مغزم میشه. معلومه اینجا خوب خلوت میکرده و کتاب می خونده. شک ندارم وقتی این پایین بوده هیچ احدی ازش خبردار نبوده. هرازگاهی هم یه سخن پراکنی کوچیک میکرده که یعنی من زندم. روزنومه جات و اخبار همیشه خوب شاتتاژی راه می نداختن.. حالا کجایی پیرمرد؟ هنوز این پایین بعد از بیست و هفت یا هشت سالی که نیستی، علاوه بر بوی خیسی، بوی تنباکو هم میاد. می تونم مجسمت کنم. سماورت که برات از روسیه آورده بودن و با حروف درشت پلاتینی روش اسمت حک شده هم گوشه اتاقه. با اون استکانهای کمر باریک لبه طلایی و نعلبکی های ناصری. یه قوریه سایز رستم هم داری که گواه دوستان و بازدید کننده های محترم هست که وقت و بی وقت چتر باز میکردن که به اصطلاح تنها نباشی حبیب!! حالا من اومدم. یادمه خیلی کوچیک بودم که دستمو که فقط رو دو تا انگشتت جا میشد گرفتی و گفتی: " سرهنگ بالا بلند میشه" هر دو خندیدین و بعدش زیر گوش سرهنگ خوندی که، "یه روزی این صنم بانو می یاد و این ورقهای پاره پوره رو از رو قبرم جم میکنه. من بیکسم سرهنگ". بابا سری تکون داد و گفت خدا نکنه حبیب... صد ساله باشی ..تا مدتها تو ذهنم دنبال این بودم که کدوم بالا بلند میشه و صنم بانو کیه. نمیدونم چطوری این همه عکس و کتاب تا حالا اینجا دووم آورده. کم کم داره نفس کشیدن از یادم میره. به شدت اکسیژن خونم کم شده و نیاز به هوای تازه دارم. حالا که برات گفتم، دلم خالی شد حالا دیگه برم بالا یه هوایی تازه کنم که کار زیاد دارم. و همه اینها منو به یاد دست نوشته های من میندازه. + نوشته شده در شنبه بیست و دوم دی 1386 10:1 توسط ميرزا بنويس |
دیروز تا حالا دارم به قدرت گلوله فکر می کنم. همیشه وقتی اسم آپاچی به گوشم میخورد، ناخودآگاه خندم میگرفت. وقتی هم که با دوستامون شوخی میکردیم، هرکسی که شلوغ پلوغ تر از همه بود و خلاصه ژولی پولی تر، اسمش آپاچی بود و اینکه کسی رو با این اسم صدا کنیم همیشه اسباب خنده و تفریح همه ما رو فراهم میکرد. من هم که ته مسخره بازی!!!! حالا، تو این دنیا یه آپاچی واقعی رو دیدم که داشت برام می گفت که آخرین جنگجوی آپاچی ها (جرونیمو) چطوری کشته شد و چطوری این نژاد سفید بدسرشت که همیشه و همه جا و در طول تاریخ ادعای مالکیت داشته و داره، اینبارهم درست مثل تاریخی که سلسله وار تکرار میشه، آپاچی ها رو از سرزمینی که مال خودشون بوده و تمام اجدادشون اونجا زندگی کرده بودن، رونده. چروکاوا، جایی که جرونیمو آخرین آپاچی میجنگه و آخر سر هم درست مثل خیلی از کسانی که برای سرزمینشون میجنگن و کشته میشن، در نبردی که بین اسلحه و تیروکمان هست از بین میره. اینجاست که هر کسی، هر چه قدر هم که بدون درد باشه فقط میتونه به این فکر کنه چه قدر نابرابری و بیعدالتی... اسحله و توپ در مقابل تیرکمان.. حالا سرم سنگین شده چون تمامی چیزهایی که تو فیلمها دیده بودم و تو کتابها خونده بودم تو نظرم می یاد و از جلو چشمم به آهستگی رد میشه. دلم به حال آدمیزاد بدبختی که به عنوان اشرف مخلوقات خوانده شده می سوزه. دلم به حال همه اونایی که حتی همین الان هم دارن برا یه تکه زمین که مال خودشون بوده و یه لقمه نون که حق خودشونه هست میجنگن، می سوزه.... و انگار این داستان تا روز قیامت ادامه داره و یه جایی تکرار میشه.. + نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم دی 1386 9:42 توسط ميرزا بنويس |
|
| ||||||